|
روزی اگر سراغ من آمد به او بگو من می شناختم او را نام تو راهمیشه به لب داشت حتی در حال احتضار آن دلشکسته عاشق بی نام و بی نشان آن مرد بی قرار روزی اگر سراغ من آمد به او بگو هر روز پای پنجره غمگین نشسته بود وگفتگو نمی کرد جز با درخت سرو در باغ کوچک همسایه شبها به کارگاه خیال خویش تصویری از بلندی اندام می کشید و در تصورش تصویر تو بلندترین سرو باغ را تحقیر کرده بود روزی اگر سراغ من آمد به او بگو او پک زیست پکتر از چشمه ای نور همچون زلال اشک یا چو زلال قطره باران به نوبهار آن کوه استقامت آن کوه استوار وقتی به یاد روی تو می بود می گریست روزی اگر سراغ من آمد به او بگو او آرزوی دیدن رویت را حتی برای لحظه ای از عمر خویش داشت اما برای دیدن توچشم خویش را آن در سرشگ غوطه ور آن چشم پک را پنداشت آلوده است و لایق دیدار یارنیست روزی اگر سراغ من آمد به او بگو آن لحظه ای که دیده برای همیشه بست آن نام خوب بر لب لرزان او نشست شاید روزی اگر چه ؟ او ؟ نه آه ... نمی آید.
به او بگویید دوستش دارم با صدای آهسته، آهسته تر از صدای بال پروانه ها... به او بگویید دوستش دارم با صدای بلند ،بلندتر ازصدای پرواز کبوتران عاشق... به او بگویید دوستش دارم با هیچ صدایی چون فریاد دوستت دارم
چیزی جز سکوت در برابرت ندارم...هیچ حالا من در هیاهوی درونم گم شده ام ببین به کجا رسیده ام فقط یکبار بنگر به من ببین چگونه می پرستمت ببین به جای اشک برایت دعا می کنم.. ببین برای گفتن ِ ؛ دوست داشتنت ؛ التماس می کنم در سکوت می شکنم..... تو را فریاد می زنم..... در سکوت اشک می ریزم...برای تو لبخند می زنم.... بمان !!!! ....بمان تا فریادم به گوشت برسد..... لبخند بزن...که آرزوی دیدنش را دارم... هنوز صدای خنده هایت در گوشم آواز می خوانند.. آواز سر مستی ..آواز زندگی به پاکیت قسم...به زلالی آب قسم دوستت می دارم.......

|