این را می نویسم به یاد روزگارانی که گذشت ...روزهایی نه چندان دور ...
وقتی که دارم حرفهایی دلم را مرور میکنم تنها چیزی که بهش میرسم دو قطره اشکی استکه از چشمانم می ریزه ... اگه حتی یک انتظار یک عشق دلت رو آتیش بزنه و ازانتظار کشیدن بتونی تلخی غم را خوب لمس کنی آن وقت شاید منو بتونی درک کنی .... امامن فقط او را در قلب خودم و در باورهایم و در رویاهایی خودم زنده نگاهش داشتم . اگه تمامی ستارگان شب خاموش گردند و در چشمانت توانستی تنهایی شب را در ک کنیو در ته اون دلت از ته دل واسه دردل کردن با یه دوست احساس نیاز کردی فراموش نکنکسی هست که در این شهر همیشه به یاد توست حسرت کشیدن را این همه تلخ تصور نمیکردم ولی یاد گرفتم چون دیگر از این به بعد هر ثانیه ام حسرت خواهد بود ...به وقتدوست داشتن ؛ به وقت انتظار کشیدن و حتی به وقت خندیدن
قلم خشک شده است و نای نوشتن را ندارد دستهایم بی رمق است ،افکارم درهم گردیده است ... از چه میخواهم بنویسم .... درد دلم دو چندان میشود ، قطره اشکی از چشمهایم زاده میشود ، ضربان قلبم حالت عادی را ندارد ..... محکوم به چه هستم ؟ جرمم چیست ؟ گناهم چیست ؟ تاوان گناهم چند سال هست ؟ جرم من عشق است ، دوست داشتن است ، وفاداری هست ، دل نشکستن است یاد شاعر توانای معاصر فریدون مشیری افتادم : قرن ما روزگار مرگ انسانیت است ، سینه دنیا زخوبی ها تهی است صحبت از آزاده گی ، پاکی ، مروت ابلهی است ...... صحبت از پژمردن یک برگ نیست ، فرض کن مرگ قناری در قفس هم مرگ نیست ، فرض کن یک شاخه گل هم در جهان هرگز نرست ، فرض کن جنگل بیابان بود از روز نخست ، درکویری سوت و کور ، در میان مردمی با این مصیبتها صبور ، صحبت از مرگ محبت ، مرگ عشق ! گفتگو از مرگ انسانیت است . مرا به همه چیز محکوم کردند ، عیبهایی را که برایم شماردند باعث شد در اندیشه هایم و خیالات خودم گم شوم ، قدرت تمرکز نداشتم گویی افکارم را از دست داده بودم ... انگار گناهکار من بودم که عاشق شده بودم ... انگار همه چیز حقیقت داشت جزء عشق خالصانه من ! حس کردم در محضر معلمی هستم بدون داشتن جواب موجه برای انجام ندادن کارهایش .... زبانم بند آمده بود ، اما در درونم فریادی بود ، اعتراضی ، و حرفهایی که هیچ کس را محرم شنیدارش را نمی دانستم .... همه آنها را در درونم خفه کردم و گوش دادم با آنکه برایم سخت بود : بر عشقم نهیب می زدند ، با تمسخر نگاه میکردند و به محبتهایم به چشم تحفه های به درد نخور می نگریستند . اما آنها برای من مادیات نبودند همه تک تک آنها احساسات من بودند ، احساساتی که عودت داده شدند ، و مرا به جرم اینکه عاشق شده ام ، دوستش دارم محکوم به جدا شدن کردند و خواستند جسم ما را از هم جدا کنند با خورد کردن احساسات و یا با شکستن غروری که دیگر .................. چیزی نمانده بود تا التیام یابد . انگار دروغ و ریا کاری بهترین کلیدهای موفقیت و رسیدن به هدف است . چرا ؟