|
باز دلم هوای نوشتن به سرش زده است .
می دانید هر وقت كه تنها و دل تنگ می شود ، كسی را فرا نمی خواند جزء قلم و كاغذ ، می خواهد كه بنویسد از همه چیز از همه كس ...................
ولی وقتی شروع به نوشتن می كند چیزی برای نوشتن ندارد ؟
دلش پر از حرفهای نگفته است ولی چیزی برای گفتن ندارد ، هیچ !
خودش هم نمی داند كه چه چیزی می خواهد ؟
خودش هم نمی داند كه دلش چه می خواهد ، طفلكی سرگردان وحیران است ؟
ولی نه چرا می داند ولی حقی ندارد ، هیچ حقی ندارد او محكوم به تنهایی و مرگ است منتظر است تا مرگ او فرا برسد و در گوشه ای خلوت بمیرد آری .
در بی كسی و غربت بمیرد .................
برای همین نمی تواند چیزی بگوید یا نه اجازه برای گفتن ندارد ؟
آره اجازه برای حرف زدن ندارد باید سكوت كند سكوت محض ، یك سكوت ابدی ..........
چقدر سخت است ، آری خود را جای او بگذارید و ببینید كه چه دردی می كشد لطفلكی ! اما نه حقش همین هست ، آره دلی كه افسارش را در اختیار هر كسی قرار بده از این بدتر باید به سرش بیاید ، این كه چیزی نیست ، هیچ ، در مقابل نافرمانی و سركشی كه كرده است این حداقل مجازات برای اوست .
در مقابل كارهای كه می كند این هیچ است باید محكوم به حبس ابد و حبس در سلول انفرادی بشود .
می خواستم اینبار از شادی بگویم از آسمان پر ستاره ، درخشندگی خورشید و ماه ، آبی آسمان ، آرامش دریا ولی باز دلم گویی با شادی قهر است و خواهان گریستن و غم است .
دیگر هیچ در این دنیای نمی خواهم هیچ ........
چرا كه چهره همه آنها برایم نمایان شده است ، چهره های ترسناك ، چهره واقعی آنها كه در زیر این صورت بظاهر معصوم مخفی كرده اند .
من نقاب از چهره آنها برداشته ام ، آری .
ببینید ، شما هم ببینید كه چه چهره ای دارند این مردم ، نترسید كاری با شما ندارند آنها نمی دانند كه شما چهره واقعی آنها را می بینید الان زود است كه این دغل بازان چهره خود را به شما نشان بدهند ، باید طعمه به دام بیفتد هنوز زود است باور كنید .
حداقل در بار اول اینكار را نخواهند كرد ولی نه راست می گوید بعضی آنقدر سبك مغز هستند و به خوی حیوانی خو گرفته اند كه برای حتی یك ثانیه قادر به ظاهر سازی نیستند .
آدم خنده اش می گیرید نه ؟
من كه دارم می خندم به این موجوداتی كه انسان نه ، آدم نه برای آنها نمی توان اسمی گذاشت .
بی اسم هستند ، بی هویت ، نشان ، ...........
بترسید از آدمهایی كه چهره انسان نما دارند چرا كه اگر درون آنها را ببینید از ترس به خود خواهید لریزد همانگونه كه من دیدیم و لرزیدم و از ترس قدرت تلكم خود را از دست دادم .
آری من سالهاست كه قدرت تكلمم را از دست داده ام ، یعنی آنها این حق را از من گرفته اند .
ناراحت نشوید اشكالی ندارد حرف زدن چه سودی می تواند برای من داشته باشد ، زمانی كه شنونده ای نیست كه به حرفهایت گوش بدهد ، پس می نویسم در این دنیای مجازی شاید كسی باشد كه این نوشته را بخواند !
زمانی كه كسی حرفهایت را درك نمی كند پس سكوت و لال بودن بهتر است .
كمی فكر كنید ببینید اینگونه نیست ؟
لحظه ای چشمانتان را ببندید و به این جمله من فكر كنید ، فقط چند لحظه با آرامش به این جمله فكر كنید همانگونه كه من اینكار را انجام می دهم مهر سكوت بر لب بگذارید و حرفهای مرا در اعماق وجود خود ببرید و با آن آمیخته شوید ، من خود نیز همین كار را خواهم كرد بیاید با هم با این احساس آشنا بشویم ، باورم نمی شود ! خدای من چه احساسی ، احساس آرامش ، یك احساس خوب ، گویی تمام خستگی از وجودم رخت بر بسته گویی به آرامش ابدی رسیده ام ، چقدر خوابم می آید ، چقدر خسته هستم خدای من مگر من تا حالا نخوابیده ام ؟
اما نه گویی این خواب نیست بلكه مرگ است كه بسراغم آمده است .
چقدر نفس كشیدن برایم سخت شده است ، چقدر بازكردن پلكهایم برایم دشوار گویی دیگر توانی ندارم فقط انگشتانم هستند كه حركت می كنند تا حرفهای آخر خودشان را بزنند ، نه گویی آنها هم به انتها رسیده اند خدایا من هنوز نتوانستم حرف خودم را با نوشتن بزنم بگذار كه اینكار را به اتمام برسانم نگذار نوشته ام نا تمام بماند .............
اما نه مرگ من حتمی شده است دیگر خدا هم كاری نمی تواند برای من انجام بدهد نه ...........
من نمی توانم با تقدیر و سرنوشتم با خدایی كه آنقدر دوستش دارم بجنگم نه .........
باشد ای تنها خالق هستی بیا و دستانت را برگلویم بفشار و روحم را آزاد كن بگذار دستانت را حس كنم و از فشار دستانت بر گلویم احساس لذت ببرم آری بیا .
خدایا باور كردنی نیست ، نه باورم نمی شود ، می دانم كه باورش برای شما هم سخت است ولی باور كنید كه من دستانش برگلویم احساس می كنم ، فشار دستانش بر گلویم طوری است كه نفس كشیدن را برای مشكل كرده است ولی من این احساس را دوست دارم ، گویی خدا نمی خواهد حتی من از طریق نوشتن هم با شما حرف بزنم ، همه راه ها بر من بسته شده است سخن گفتن ، نوشتن و ......
اشك از چشمانم جاری است در حالی كه چشمانم بسته است و حسی ندارم آری حال دیگر لحظه مرگ من فرا رسیده است و راه فراری نیست ...................

|