|

من که رفتم بنویسید دمش گرم نبود
بنویسید صدا بود ولی نرم نبود 
خانه در خاک و خدا داشت ، تماشایی بود
بنویسید دو خط مانده به تنهایی بود 
بنویسید که با ماه ،کبوتر می چید 
از لب زاغچه ها بوسه ی باور می چید 
 بنویسید که با چلچله ها الفت داشت 
اهل دل بود وَ با فاصله ها نسبت داشت 
دلش از زمزمهء نور عطش می بارید 
ریشه در ماه ، ولی روی زمین می جوشید 
بنویسید زبان داشت ولی لال نشد
بنویسید که پوسید ولی کال نشد 
پُرِ طوفان غزل بود ولی سیل نداشت
بنویسید که دل داشت ولی میل نداشت 
پنجه بر پنجرهء روشن فردا می زد
وسعت حوصله اش طعنه به دریا می زد 
بنویسید به قانونِ عطش ، آب نداد
و کسی کودک احساسش را تاب نداد 
سرد و سرما زده از سمت کویر آمده بود
کودکی بود که در هیاتِ پیر آمده بود 
تا صدای دل خود چند تپش فاصله داشت 
گاه با فلسفهي عشق کمی مسئله داشت

هر چه بود همین بود ، نه دروغ بود و نه خیال ...
هر چه بود باریدن باران بود و خیال سبك شدن این بغض 
رویا را در واقعیت حل كردن و نوشیدن جرعه ای بیتابی
دل بستن به نگاهی بارانی و صدایی صبور
مسخ دستانی كه همیشه داغ بود از بودن
هر چه بود داشتن نگاهت بود و باز هم دلتنگی 
هر چه بود همین بود...
تو می دانی چه شد كه من ماندم و این همه سكوت ؟
تو می دانی چه شد كه من ماندم و این همه دلتنگی ؟
تو می دانی كه چه شد كه من ماندم و این همه سرگردانی ؟
تو می دانی چرا هر چه این نگاه می بارد ، این بغض سبك نمی شود ؟!
چقدر گفتم اینهمه بی نشان شدن دلتنگ ترم می كند؟
چقدر گفتم اینهمه زمزمه نبودن بیتاب ترم می كند؟
من گفتم اما تو باور نكردی 
دلتنگ تر شدم ...
بیتاب تر شدم ...
بعد هم من ماندم و خودم !
من ماندم واین همه فراموشیه گاه و بیگاهی كه به نگاهت چنگ می اندازد
من ماندم و ... بگذریم !
نمی دانم چرا همیشه برای گرفتن سهممان دیر می رسیم !
همیشه وقتی می رسیم كه دیگر هیچ نمانده جز حسرت !
نمی دانم من دیر رسیدم یا تو زود رفتی !
باورت می شود قصه تمام شده باشد و نگاه همیشه منتظر من هم 
تو مانده باشی و یك دنیا بی خیالی سرد كه تن لرزان خیالت را رنجور كند
تو مانده باشی و یك دینا توجیه ؟
تو مانده باشی و یك دنیا دروغ 
تو مانده باشی و یك دنیا خیالات پوچ 
باورت می شود قصه تمام شده باشد و تو مانده باشی و هیچ ؟
باورت شود!
قصه تمام شد!!! 
تو ماندی و هیچ 

|