|
امشب دوباره آمدم تا قصه کوچه را دوباره تکرار کنم...
تا نگاهت را دوباره با من قسمت کنی..
و دوباره شب بود و نگاهت چه معصومانه پر از وسوسه اشک... 
باورم نیست که این دیوانه منم... 
که گاه می مانم از لیاقتم برای داشتن عشق تو... 
و چقدر دل تنگی هایم برایت اشک می شود و فرومی ریزد 
و چقدر بغض های سیاهم در غربت تنهایی نفش می شود 
و نمی بینی ... 
منی که به دامان هر شب پناه می برم 
و غم عشق تو را برای لحظه لحظه عمر بی ثمرم می گویم...
منی که یک نگاه آشفته ات را به هزار خنده بهار نمی دهم... 
این دیوانه منم... 
در این شب های بلند آرزویی دارم...
آرزویی به بلندای یک شب زمستانی...که تو تا ابد برای من باشی
و من تا انتهای دو دنیا دیوانه ی نگاه تو بمانم... 
امشب حس می کنم ابری در پشت چشمان خسته ام پنهان شده... 
شاید چون دوباره پناه آورده ام به هزاران کاش که ذره ذره در دلم می پوسد... 
کاش از نظر هرزه ی مردمکان نمی ترسیدم...
کاش این آرزوی داشتننت مرا بر باد ندهد...کاش... 
نمی دانم رویاهایم تا کدامین روز نیامده در ذهن بی حصارم می شکند...



آرام و آهسته خواهم رفت به دورها جایی كه اثری ازم نباشد جایی كه نفس كشیدن را از یاد خواهم برد در كویری سوزان در انتهای یك قرن درابتدای یك حس در اواسط سرنوشت، من خواهم مرد ، معصومانه و پاك در خاكی یخ زده در فصلی دور از گرما، تنها خواهم مرد . 

مزار خود را سر پناه كبوتران بی آشیانه خواهم ساخت ، در زمستان سرد و بی روح ، گرمای تابستان را به آنان خواهم بخشید ، خاطراتم را باقی خواهم گذاشت برای آنان كه مرا دوست می دارند . 

من خواهم مرد با امید اینكه شاید بر مزارم گل سرخی بروید ، خدایا اگر سهم من این است كه آشیانه ای برای كبوتران بی بال شوم پس زمانی كه كوچ پرستوها رسید به آنان بگو به هر قاصدكی رسیدند داستان مرا بگویند كه زمان طولانی است منتظر آنان هستم ، به تمام فرشته ها بگو بوی گل مریم را برایم بیاورند به آنان بگو كه عاشقانه گل های مریم را دوست می داشتم به تمام مرغان عشق بگو كه چقدر عاشق پرواز بودم به صدف های در یایی بگو مرا همیشه بیاد داشته باشند ، به ماهیان بگو موج ها را نوازش كنند
   
|