 سلام و درود ... راستش خیلی وقت بود آپ نکرده بودم ... این داستان بنظرم زیبا بود ...امیددارم خوشتون بیاد ... فقط ازتون می خوام نظرات زیباتونو تو پست قبلی بذارین ...! 
                
به هر که سياه...... به هر که سپيد..... آن شب سياهک از تشنگي بود که بيدار شد. جنگل تاريک بود ، اما هنوز معلوم بود که شاخه ها سبزند....علفهاي ليز باران خورده در دست نسيم مي لغزند.....هنوز معلوم بود که خاک خيس است. دم غروب باران خوبي آمده بود. بوي خاک و بوي گلسنگ خواب را از چشمهاي سياهک مي ربود. بال زد.بال زد اما تا چشمه راه زيادي بود. هنوز غبار سرمه اي شب روي سر سبزه ها مي ريخت. هنوزسياهک دنبال آب مي گشت. پر پر پرپر.....پريد و پريد....خيلي راه مانده بود. هزار وجب آسمان راهم که مي پريد ..باز به چشمه نمي رسيد. روي شاخه خواب آلود ناروني نشست. بال هايش را کشيد که خستگيش در بيايد. پلکهاي سياهش را به هم زد تا خوابش بپرد. پلک زد . پلک زد. چند بال آن طرفتر نور سپيدي چشم هاي سياهش را نگه داشت....بلند شد و به سوي نور سپيد بال هاي سياهش را گرداند.... پر پر...رسيد..خنديد.....ماه بود! آمده بود پايين. نشسته بود بين شاخه ها و گودي هاي سپيد قشنگش پر از باران بود.... سياهک تشنه امد. لب حوضچه ماه نشست. انگار تمام آبهاي روشن دنيا در گودي ماه جمع بود. چشم هاي سياهش را بست.... آب خورد.... آب خورد.... آب خورد....تمام آب سپيد خوابيده در برکه ماه حالا توي دل سياهک بود.سياهک ديگر تشنه نبود. نشست! با سرخوشي پلکهايش را از هم باز کرد..... نور سپيد عجيبي چشمهايش را زد. صبر کرد...بال زد...نگاه کرد....بالا پريد و قار قار شادش تمام بيشه را لرزاند. سياهک حالا سپيد بود. تمام نور ماه را با آب برکه خورده بود و حالا سپيدک بود.... سپيدتر از ابر.. سپيدتر از برف.. سپيد سپيد به سپيدي ماه..! فرياد کشيد:"آهاي! آهاي! من سپيدم.. سپيدکم..حالا همه حيوانات مرا دوست دارند، همه بچه ها مرا دوست دارند.... سپيدکم" پريد....رفت..رفت....و هلال سياه ماه بالاي شاخه ها تنها ماند.. سياهک سپيد آن شب اصلا نخوابيد. فکر ميکرد، فردا سپيدتر از تمام روزهاي سياه پرکلاغي اوست. صبح شد. سياهک ديگر سياهک نبود. قار قار نمي کرد. آخر قار قار سياهک که ديگر سپيد نميشد! ساکت بود.نشست روي بلندترين شاخه جنگل و سر سپيدش را بالا گرفت. کم کم تمام پرنده ها سياهک را ديدند. حالا هيچ کس او را نمي شناخت. هيچ کس نمي گفت"پرنده زشت سياه" حالا سياهک قشنگ ترين پرنده جنگل، قشنگ ترين پرنده دنيا بود. نور داشت ميتابيد. سپيد بود. سپيد سپيد.... پرنده ها ستايشش کردند و از او خواستند راز نور و زيباييش را به انها بگويد. سياهک چيزي نمي گفت. صداي سياهش همه چيز را خراب ميکرد. يک روز گذشت. شب شد. حالا خانه سياهک روي بلندترين شاخه سپيدار بود. خوابيد و ندانست که ماه سياه است...جنگل سياه است.. دنيا سياه است... دو روز گذشت. شب شد. سپيدک خوابيد و ندانست که ماه سياه است...جنگل سياه است.. دنيا سياه است... سه روز گذشت...شب شد. سياهک داشت مي خوابيد که کسي در زد. در را باز کرد. نوري سياه چشم هاي سپيدش را آزرد... -"سلام سياهک" سياهک ترسيد. کسي بود که او را مي شناخت. - ماهم! سياهک تکاني خورد. سلام کرد....تعارف کرد. ماه به خانه قشنگ سپيدک آمد.لانه سياه شد. سياهک ساکت بود. مي دانست که بايد از ماه ممنون باشد. - سياهک! جنگل سياه است،دنيا سياه است وقتي من سياه باشم. نورم را به من برگردان! سياهک جا خورد: نمي شود. حالا من قشنگ ترين پرنده دنيا هستم. ماه گريست: سياهک! حالا هيچ کس شب ها را دوست ندارد.هيچ کس دوست ندارد راه برود. قصه بگويد. حالا هيچ خوابي قشنگ نيست. تمام بچه ها مي ترسند. تمام پرنده ها غصه ميخورند. دل سپيد تو نمي سوزد؟؟؟!! سياهک ساکت ماند. فکر کرد...فکر کرد..... به جنگل.... به دنيا..... به خواب ها ... به بچه ها..... به پرنده ها ... صداي در آمد. ماه رفته بود. سپيدک فکر کرد..نگاه کرد.... به بال هايش که حالا سپيد سپيد بود و به دنيايي که حالا سياه بود.... سياه سياه.... پريد.... رفت.... پريد و پريد...مثل شبي که تشنه بود.... نگاه کرد.... به لابلاي همان شاخه ها که ماه را ديده بود. نورش را.... گود ي خيسش را.... و چشم هايش را بست. کلاغ کوچک حالا دوباره سياه بود. سياهک سپيد ترين کلاغ دنيا بود. سپيد ترين کلاغ دنيا! در جنگل هيچ وقت، هيچ کس نفهميد پرنده اي که مي تابيد کجا رفت؟ هيچ کس ندانست چرا پرنده اي که مي تابيد هيچ گاه چيزي نگفت! اما حالا سياهک همه چيز را مي دانست... سياهک مي دانست که ماه هميشه سپيد است، کلاغ هميشه سياه!!!!! حالا سياهک مي دانست که گاهي سياه بودن هزار هزار بار از سپيد بودن بهتر است. مي دانست سياهي درست به اندازه سپيدي خوب است.... حالا سالها از عمر سپيد سياهک مي گذرد و سياهک هنوز سياه است. سياهک هميشه سياه است


|