|

در اولين نفس محکوم به مرگ شدم
لحظه ها در گذر از جان و تنمند
سکوتي سرد درونم آشوبي کرده
مي ترسم از تاريکي دلم
مي ترسم
روي ماهش در پس اين همه ابر نمي بينم
نمي بينم
و من
فرياد شکستنم را مي شنوم در اين سمفوني درد..............

مي خواهم ببارم در سرزمين نگاهت
و در اغوش گيرم پونه هاي خاكي يادت را .
امشب شوق پريدن دارم
مي خواهم شاپركي با شم و در اسمان دلت
به پرواز در ايم و در ابر نفسهايت ارام گيرم .
امشب شوق سوختن دارم
مي خواهم خاكستر شوم در اتش اشتياق دستان
تو و گهگاهي شعله ور شوم با نسيم عشقت .
امشب شوق دريا شدن دارم
مي خواهم در درياي وجودت شناور شوم
وبا امواج خواستنت به ساحل چشمانت برسم .
امشب شوق سيراب شدن دارم
مي خواهم بر كوير احساسم نظر كني و
جاري كني چشمه زلال مهرت را .
امشب شوق وصل دارم
مي خواهم برسم به تك نيلوفر مرداب ارزوهايم
مي خواهم برسم به اوج خواستن .
برسم به تو .
گم شوم در تو .
بمانم با تو ..


|