|

باز هم تنهایی... 
احساس تلخ تنها بودن.
دلم می خواست می تونستم خیلی از چیزها رو تغییر بدم 
کاش می تونستم جلوی خیلی از اتفاقات رو بگیرم.
یه خلاء...
یه حفره بزرگ توی قلبم احساس می کنم 
حفره ای که هر روز داره بزرگتر میشه و هیچی اونو پر نمی کنه. 
من.... 
پسری که سرشار بود از احساس 
لبریز بود از عشق و امید
امروز دیگه براش چیزی نمونده... 
دیگه از اون همه احساس قشنگ خبری نیست... 
یه مرده متحرک که فکر میکنه داره زندگی میکنه....
همه چیز برام بی معنی شده 
حتی همه عشق ها هم برام مسخره و خنده دار شدن. 
همیشه بهار و تابستون با خودش شادی و طراوت می آورد
اما امسال فقط دلتنگی آورده..... 
دل سردی
نا امیدی...
دلزده از همه چیز، 
از همه کس.......
پوچ و تهی. 


چه غریب ماندی ای دل نه غمی نه غمگساری
نــه بــه انـتـظـــار یــاری 
نــه ز یـــار انـتــظــاری
غــم اگــر بــه کــوه گـویــم
بــگـریــزد و بــریــزد
کــه دگــر بــدیـن گــرانـی
نـتـوان کشیــد بــاری
سحرم کشیده خنجر
که چرا شبت نکشتهست
تــو بـکــش که تا نیفـتـد
دگـرم بـه شـب گـذاری نه چنان شکسـت پشتـم
که دوبـاره سـر بـرآرم
منـم آن درخـت پیـری 
که نـداشـت بـرگ و بـاری 


|