تبليغاتX
ღ♥☆★ღ.•**•. عاشق تنهـا .•**•.ღ★☆♥ღ



ღ♥☆★ღ.•**•. عاشق تنهـا .•**•.ღ★☆♥ღ

حرف دل
نويسندگان
آثار تاريخي يك عاشق
دوستان
دوستان عاشق
آمار وب
:
لوگو دوستان
كدهاي جاوا
انتظار ......اما بي حاصل !

با دیدگانی گریان شانه هایی خسته و دستانی لرزان
آمدنت را به انتظار نشسته ام
باشد تا به یاری شانه های مهربانت
خیل خستگیهایم را زمین بگذارم

ای کاش می شد مثل یه برگ زرد توی پاییز زندگی رو رها کرد

 و خود رو به دست باد سپرد...

ای کاش می شد

 


ღ♥•.¸.¤ ДЯд$Ħ ¤.¸.•♥ღ : نگارنده :
|+|
به كجا .................؟؟؟

به کجا چنين شتابان؟

 گون از نسيم پرسيد

 هوس سفر نداري زغبار اين بيابان؟

 همه آرزويم اما

 چه کنم که بسته پايم ؟

 به کجا چنين شتابان؟
به هر آنکجا که باشد بجز اين سرا سرايم
سفرت بخير اما تو و دوستي خدا را،

 چو از اين کوير وحشت به سلامتي گذشتي

 به شکوفه ها به باران برسان سلام ما را


ღ♥•.¸.¤ ДЯд$Ħ ¤.¸.•♥ღ : نگارنده :
|+|
تقديم به تو اي .........(مهربون)

گفتمش بي تو چه ميبايد کرد ؟

 عکس رخساره ي ماهش را داد

 .. گفتمش همدم شبهايم کو ؟

 تاري اززلف سياهش راداد ..

وقت رفتن همه روميبوسيد

 به من ازدور نگاهش راداد

 .. يادگاري به همه داد و به من

... انتظار سرراهش را داد . ...!!


ღ♥•.¸.¤ ДЯд$Ħ ¤.¸.•♥ღ : نگارنده :
|+|
تو چاره ي بغض پنهانم بودي

هيچ كس راز نگاهم را نفهميد!

جز تو كه شاعر چشمهاي من بودي

جز تو كه مانند فرياد چاره بغض پنهان من بودي

من چه غريبه بودم در اين شهر

مثل غصه هاي كهنه ي فراموش شده

تو آمدي وآشنا گشتي به لحظه هاي اين من خاموش...

بايد از عادت صحرا گريخت

صحن خاكستري صبح فضايي

است به در وازه  نور

وطن من درياست

واو فرياد

روزگاري است همصحبت با خاكم من

درك اين لحظه مرا مي شكند...

 


ღ♥•.¸.¤ ДЯд$Ħ ¤.¸.•♥ღ : نگارنده :
|+|
سيل تقدير ...

سيل تقدير اگر خواست تو را با خود ببرد ,تو برو , باشد که بدریا برسی و نکن از من یاد , شاید از راه بیاید کوسه ی نفرت من و عشق صد رنگ تو را با خود ببرد .

 

 


ღ♥•.¸.¤ ДЯд$Ħ ¤.¸.•♥ღ : نگارنده :
|+|

ای شب از رویای تو رنگین شده
سینه از عطر تو هم سنگین شده
ای به روی چشم من گسترده خویش
شادیم بخشیده از اندوه بیش
همچو بارانی كه شوید جسم خاك
هستی ام ز آلودگی ها کرده پاک
ای طپش های تن سوزان من
آتشی در سایه مژگان من
ای مرا با شور شعر آمیخته
این همه آتش به شعرم ریخته
چون تب عشقم چنین افروختی
لاجرم شعرم به آتش سوختی
ای دو چشمانت چمنزاران من
داغ چشمت خورده بر چشمان من
بیش از اینت گر كه در خود داشتم
هر كسی را تو نمی انگاشتم

شعر از : فروغ فرخزاد

 


ღ♥•.¸.¤ ДЯд$Ħ ¤.¸.•♥ღ : نگارنده :
|+|

دل.....

 گفتم كه هيچگاه اشكهايم را نمي بيني

 مگر ..... در شاديهاي بزرگ و غم هاي بزرگ.....

خودت برايم خواندي...

نگذار در لحظاتي از زندگي به خاطر كوچك ترين چيزها كه بزرگ جلوه ميكند اشك در چشمانت جاري شود اشك براي شاديهاي بزرگ و غم هاي بزرگ است...

و امروز من در بزم بودن با تو اشك ريختم

 تا چشمانم نا تمام نماند

و كوير تنم پر شد از بوي عطر تو...

هق هقي نشنيدي آرام گريه كردم همچون شمع

 


ღ♥•.¸.¤ ДЯд$Ħ ¤.¸.•♥ღ : نگارنده :
|+|

ب