|
هيچ كس راز نگاهم را نفهميد!
جز تو كه شاعر چشمهاي من بودي
جز تو كه مانند فرياد چاره بغض پنهان من بودي
من چه غريبه بودم در اين شهر
مثل غصه هاي كهنه ي فراموش شده
تو آمدي وآشنا گشتي به لحظه هاي اين من خاموش...
بايد از عادت صحرا گريخت
صحن خاكستري صبح فضايي
است به در وازه نور
وطن من درياست
واو فرياد
روزگاري است همصحبت با خاكم من
درك اين لحظه مرا مي شكند...
|