● • عــــاشــقـــــ ــــتــنــهــــا • ●
اگه غمگینه اون از غصه ی توست ღ ღ من تموم قصه هام قصه ی توست
و پـرواز
بـال هـایـم را برداشـتـه ام مـی خـواهـم پـرواز کـنـم
بـرای رفـتـن
پـلـه لازم نـیـسـت
پـلـه ها طـنـاب بیــن مـن و تـاریـکـیـنـد
مـن هـمیــشـه تـنـهـایـم
هـیـچ دلـبـسـتـگـی ایـن دور و اطـراف نــدارم
ایـن روزهـا فـقـط خـودم هـسـتـم
رهــا
آزاد
فـارغ از هـمـه چـیـز
حـتـی خــودم 
سـو سـوي روزنـي بـه رهـايـي نـيـسـت
آن چـشـم شـب نـخـفـتـه چـرا پـشـت پـنـجـره
بـا آن نــگاه غـمـگـيـن
ژرفـاي آسـمـان را
مـي کاويـد
آنـگاه بـازمـي گــشـت
نـومـیـد
مـي گـريـسـت
می رویم تا جـاده خسته شود
پیچ های جـاده درهم شکسته شود
می رویم تا خورشیدی که رو به روی ماست
از خستگی به خواب ماه بیاید
و او نیز مثل جـاده خسته شود
می رویم تا دنیا به ما نخندد
و سرنوشت برای ما به ماتم ننشیند
می رویم با دل هایی پراز امید
ای همسفر این راه را باید رفت
باید رفت تا رسید به آنچه در قلب هایمان
آرزوی آن را داریم
جـاده ی زندگی تمام شدنی ست
اما آن عشقی که در دل های ماست جاودانگی ست
همچنان در جـاده ی زندگی می رویم
می رویم تا سفر خود نیز خسته شود
آسمانی که نظاره گر ماست خسته شود
همه ی دنیا خسته شوند
بـا چـشـمـای خـسـتـه،لـبـهـای بـسـتـه
غـم تـوی چـشـمـاش آروم نـشـسـتـه
شـكـوفـه شـادیـش از هـم گـسـسـتـه
آشـنـای درده ، خـورشـیـدش سـرده
تـو قـلـب سـردش غـم لـونـه كــرده
مـهـتـاب عـمـرش در پـشـت پـرده
تـنـهــا وصـالـش پـائـیـز ســرده
دسـتـای ظـریـفـش تـو دسـت مـادر
پـیـكـر نـحـیـفـش چـون گـل پـرپـر
از مـحـنـت و درد آروم نــــــداره
سـایـه سـیـاهـی رو بـخـت شـومـش
اركـیـده تـنـهـاسـت ، زیـر هـجـومـش
طـوفـان درد آروم نــداره
که ابر بر خانه ات ببارد
و عشق در تکه ای نان گم شود
هرگــز نتــوان
آدمـی را به خانه آورد
آدمی در سقـوط کلمات
سقــوط می کند
و هنگام که از زمین برخیزد
کلمات نـارس را
به عابران تعـارف می کند
آدمی را توانایـی عشق نیـست
در عشق می شکنــد و می میــرد 
امـشـب در ایـن تـنـهایـی بـا خـود بـه خـلوت نـشـسـتـه ام
لـحـظـه هـایـم هـمـه خـاکـسـتـری انـد
زخـمـهـای کـهـنـه ام دردآورتـر از هـمـیـشـه مـرا رنـج مـی دهـنـد
امـشـب آرزوهـای دیـروزم را مـرور مـی کـنـم
و تـمـام اشـکـهـا را در آغـوش خـواهـم گـرفـت ...
قـرن هـا هـم بـگـذرد بـاز غـبـار کـهـنـه ی انـدوه بـر ایـن خـانـه مـسـتـولـی اسـت
چـیـزی تـغـیــیـر نـخـواهـد کـرد جـز جـوانـیـم کـه رو بـه پـایـان اسـت ...
بـی تـو آوراه شـده
هـر روز بـه یـه جـرمـی سـوزونـدی
دل مـن خـسـتهـ شـده
مـرغ پـربـسـتـه شـده
مـی گـی هـمیـنـیـه کـه هـسـتـی
نمی شـه از تـو رد بشـم
بـدجـوری وابـسـتـه شـدم
واسـه ات مـهـم نـبـود کـه هـسـتـم
خـاطـره ی خـاطـراتـت از یــادم نـخـواهـد رفـت ...
ذهـن مـن امـشـب !
فـقـط تـصـویــری از تـوسـت !
در خـیـالـم گـیـسـوانـت - چـونـان آبـشـار !
از پـنـجـره چـشــمـم جـاریـسـت !
ذهـنـم تـبـلـور حـس غـریـبــی اسـت !
لـبـخـنـدی گـویـا بـه انـتـظـارم
در بـن بـسـت خـیـال مـانـده اسـت !
آبـشـار نـگـاهـت !
مـرا خـیـس از عـرق شـرم مـی کـنـد !
پـنـجـره امـا بـی روزن - بـاد را بـه سـتـیـز مـی خـوانـد !
قـلـب شـیـشـه ای ره آورد سـفـر غـربـت تـوسـت !
مـن امـا بـی هـیـچ واکـنـشـی
بـه انـتـظـار زیـر درخـت بـیـد - بـیـتـوتـه کـرده ام !
مــرا دریــاب !!








